+
نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 6:38 قبل از ظهر  توسط سحر
|
((خانه دوست کجاست؟درفلق بود که پرسید سوار،آسمان مکثی کرد.رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید.و به انگشت نشان داد سپیداری وگفت: نرسیده به درخت،کوچه باغی است که ازخواب خدا سبزتر است ودرآن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،سر به درمی آورد،پس به سمت گل تنهایی می پیچی،دو قدم مانده به گل، پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی وتو را ترسی شفاف فرا می گیرد.در صمیمیت سیال فضا،خش خشس می شنوی:کودکی می بینی رفته از کاج بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست.))سلام من سحر هستم قصد دارم در این وبلاگ خاطرات دوران تحصیل خود و دوست صمیمی ام ریحان رابرای شما بنویسم،امیدوارم که از خواندن این خاطرات لذت ببرید لطفا نظر پیشنهادو انتقاد خود را در قسمت نظرات بنویسید.باتشکر مدیریت پاااااااااااااااااااااااااارک